|
این روزها برای تنها شدن کافیست صادق باشی.
به خدا گفتم: بیا جهان رو قسمت کنیم............. آسمون واسه تو...ابراش برا من... دریا مال تو...موجش واسه من... خورشید مال تو...ماه مال من... خدا خندید و گفت: تو بندگی کن دنیا مال تو...........
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
حالا ديگر نه از حادثه خبري هست و نه از اعجاز چشم هاي آشنا ! از دلتنگي كه بگذريم ، " تنهـــــايي" تنها اتفاق اين روزهاي من است ....
از انکار تو میآیم ! تمامِ باورِ دیروز ! من از آیینه ترسیدم ، که در آیینه دیوی بود ! فقط از عشق بود ! از عشق ! اگر زانو زدم بر خاک ! من از آیینه ترسیدم ، که در آیینه دیوی بود ! پ ن: مخاطب خاصی ندارد.
ای خدای مهربان که مرا خلق کرده ای ، آسمان را بر روی سرم نهاده ای و قوّت راه رفتن بر روی زمین را به من داده ای ... ، و برای من نیز تقدیری جز تقدیر تنهایی جیزی نیست ... شکرت می کنم ای خدای مهربان فراوانی ِ اندوه در دلم غوغا می کند ، ولی به خنده ای ظاهری فراموشش می کنم . فقط راز این دل را تو می دانی و هیچ کس جز تو نمی داند... قرار داده ای . نمی دانم و می دانی که من نمی دانم آن کدامین ستا ره است که تو دانی و من ندانم کدامین برای من است . شکرت می کنم و می دانی چه می رود بر بندگانت و در پل سرنوست قرار داده ای که گاه خوشایند و گاه نا خوشایند ، گلایه ای ندارم ... شکرت می کنم
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
نامه ای دستش بود
چند بار خیره به دنبال غلط هایش رفت نامه را باز در آغوش کشید اضطراب از سر و رویش می ریخت چاره ای هیچ نداشت منتظر بود پسرک باز از آنجا رد شد سیب سرخی در گلوی پسرک دخترک باز ز نادیده شدن می ترسید نامه اش را دور ریخت نه پسر داشت خبر از دل بی تاب و نه دختر خبر از خستگی راه پسر هر دو در هم ماندند ساها هست هنوز که گلوی پسرک شوق سخن گفتن داشت دخترک باز نبود!!! شعر از محمد زارعی
یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق،دل خونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم سالها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آواره صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سر می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
رفتنت ممکن شد باورش ممکن نیست تو نمیدانی نه... که چه حسی دارد خلاء جای تو را حس کردن واین درد همه جان مرا می کاهد تو نمیدانی نه.....
روزگاریست شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد!!!
آهای فریاد فریاد عزیزم داره میاد...
وبلاگم تقریبا 2 سالش شد تولدت مبارک وبلاگ کوچولو
ولنتاین مبارک
ايها الناس عشق يعني چه؟ دختري گفت: اولش رويا آخرش بازي است و بازيچه پينه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بي ادب! اين به تو نيامده است رهروي گفت: کوچه اي بن بست سالکي گفت: راه پر خم و پيچ در کلاس سخن معلم گفت: عين و شين است و قاف، ديگر هيچ دلبري گفت: شوخي لوسي است تاجري گفت: عشق کيلو چند؟ مفلسي گفت: عشق پر کردن شکم خالي زن و فرزند شاعري گفت: يک کمي احساس مثل احساس گل به پروانه عاشقي گفت: خانمان سوز است بار سنگين عشق بر شانه واعظي گفت: واژه بي معناست زاهدي گفت: طوق شيطان است محتسب گفت: منکر عظما ست قاضي شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازيانه به پشت جاهلي گفت: عشق را عشق است پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت رهگذر گفت: طبل تو خالي است يعني آهنگ آن ز دور خوش است ديگري گفت: از آن بپرهيزيد يعني از دور کن بر آتش دست توي آن قيل و قال من ديدم طفل معصوم با خودش مي گفت: من فقط يک سوال پرسيدم!
این زندگی با تو زیباترم میشه
دنیایی که در آن زندگی میکنیم! اواخر تابستان گذشته سازمان خواروبار جهانی (فائو) یک نظر خواهی انجام داد که تنها یک پرسش داشت: «نظر شخصی خود را درباره ی راه حلی برای مشکل کمبود غذا در سایر نقاط جهانرا به طور آزادانه بیان کنید.» اما این نظر خواهی با شکست رو به رو شد! چرا؟ چون: 1.در آفریقا کسی نمیدانست«غذا» چیست. 2.در اروپای مرکزی کسی نمیدانست«کمبود» چیست. 3.در اروپای شرقی کسی نمیدانست«نظر شخصی» چیست. 4.در آمریکای لاتین کسی نمیدانست«آزادانه» یعنی چه! 5.در خاور میانه کسی نمیدانست «راه حل» یعنی چه! 6.و در ایالات متحده کسی نمیدانست«سایر نقاط جهان» کجاست! راستی عیدتون مبارک
يك شب از دست كسي باده اي خواهم خورد. كه مرا با خود، تا آن سوي اسرار جهان خواهد برد! با من از "هست" به "بود" با من از نور به تاريكي، از شعله به دود با من از آوا تا خاموشي، دورتر، شايد تا عمق فراموشي راه خواهد پيمود... كي از آن سرمستي خواهم رست؟ كي به همراهان خواهم پيوست؟ من، اميدي را در خود بارور ساخته ام. تار و پودش را، با عشق تو پرداخته ام. مثل تابيدن مهري در دل مثل جوشيدن شعري از جان مثل باليدن عطري در گل جريان خواهم يافت. مست از شوق تو، از عمق فراموشي راه خواهم افتاد. باز از ريشه به برگ، باز از "بود" به "هست" باز از خاموشي تا فرياد!
آدرس وب جدیدم اینه |
About![]()
دلم تو را می خواهد
Home
|